روایت دلواپسی‌، بی‌قراری و شیدایی ایام جنگ در «قنوت آخر»

به گزارش مرکز خبر روابط عمومی مسجد مقدس جمکران، « قنوت آخر» نوشته محمد محمودی نورآبادی جدید‌ترین اثر انتشارات کتاب جمکران با موضوع داستان دلتنگی و دلواپسی‌های پشت جبهه و بی‌قراری و شیدایی جبهه منتشر و روانه بازار شد.
این کتاب کاری متفاوت از محمد محمودی نور آبادی است که داستان پدر و پسری را روایت می‌کند که رابطه‌ای عاطفی و خاص بینشان برقرار است. جنگ در اوج است و شور عجیبی در کشور بر پاست. با لو رفتن عملیات کربلای چهار توسط ستون پنجم و آغاز عملیات کربلای پنج همه خانواده هایی که عزیزانشان در جبهه درگیر هستند نگران و مضطرب اوضاع را رصد می کنند.
عباس و علیرضا بیش از اینکه پدر و پسر باشند دوست و رفیق بوده‌اند. علیرضا همیشه کمک کار پدر بوده است. جنگ بین این دو رفیق فاصله انداخته و پدر، با وجود اینکه پسرش از شروع جنگ در جبهه بوده برای علیرضاش بی تاب است. رؤیای شبانه پدر، او را بی تاب تر می کند. بی تابی که مثل خوره به جانش افتاده و فقط می خواهد برای یکبار هم که شده صورت زیبای پسر را ببیند و او را در آغوش کشد .
عباس شیراز را به طرف اهواز ترک می کند. جای پسر را بلد نیست و به همین خاطر، ناچار است مقر به مقر و گردان به گردان دنبال دردانه اش بگردد …
قنوت آخر روایت دلتنگی و شیدایی پدر و مادرهایی است که با تاسی از امام عاشقان حضرت اباعبدالله (علیه السلام) دردانه های خود را به مسلخ عشق فرستاده‌اند و زینب گونه صبوری را پیشه خود ساخته اند.
این کتاب به تازگی توسط انتشارات کتاب جمکران در ۲۲۷ صفحه و قطع رقعی با قیمت ۱۱۵۰۰۰ ریال روانه بازار شده است.
علاقمندان برای تهیه این کتاب می‌توانند به فروشگاه‌های کتاب واقع در صحن‌های مسجد مقدس جمکران مراجعه کنند.
برشی از کتاب قنوت آخر
«زود برمی گردی پیش وانت. خوبی اش به این است که دو کامیون دو طرف وانت را گرفته اند و دژبان ها سوار شدنت را متوجه نمی شوند. در یک چشم به هم زدن، زیر تلی از پتو مخفی ات می کنند.
نمی دانی بخندی یا گریه کنی. به عمرت از این کارها نکرده ای. هیچ وقت کسی نتوانسته تو را دست بیندازد و این طور اذیت کند. اما برای عبور از دژبانی این بهترین و آخرین شانس تو بود.
داری از نفس تنگی جان به لب می شوی که صدای دژبان ها را می شنوی؛
– مال کدام لشکرین؟
– ۳۳ المهدی
– کجا؟
– خط خرمشهر
– چی دارین؟
– هیچی، فقط یه مشت پتو و بار همراه…
– باید تفتیش بشه
قلبت مثل لگد اسبی چهار نعل به دیواره سینه ات می کوبد.
– چشم… حالا می فرماین همه پیاده بشیم؟
– پیاده؟ نه، فقط یکی تون پتوها را جابه جا کنید ببینم…
با کنار زده شدن پتوها بارت هر لحظه سبک تر می شود. در عوض تپش قلبت بالا می گیرد.» (از صفحه ۱۲۴ و ۱۲۵ کتاب)
انتهای پیام/

Author: مسجد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *