«شبی که عطری خاص فضای مسجد را پر کرد»

روابط عمومی مسجد مقدس جمکران – سعید عباسی:

اکبر: چه بوی عطری می‌آد. عطرافشانی کردین مسجد رو؟!
مهدی: نه.
اکبر: ولی بوی عطر خاصی می‌اد. معمولی نیست. تو فضا پیچیده.
مهدی: من که چیزی نمی‌شنوم. خیالاتی شدی.
اکبر: نه. اصلا با هفته‌های دیگه فرق می‌کنه. امشب اینجا یه خبراییه.
مهدی: چه خبری؟ دست بردار بابا.
 «نماز‌هایش را خواند و رفت. بعد از ساعتی خبری در تمام مسجد پیچید…. همین کافی بود تا ذهنم به سوی حرف‌های اکبر برود. می‌گفت امشب اینجا یه خبراییه. راست می‌گفت. خبرهایی بود که گویا او زود‌تر از دیگران فهمیده بود یا قرار بود بفهمد.
اکبر هر هفته از تهران به مسجد جمکران می‌آمد. عادتش هم این بود که روزهای خلوت فقط می‌آمد. با شلوغی و ایام پر زائر خیلی میانه نداشت. نگاهش می‌کردی، باورت نمی‌شد که اهل چنین جاهایی باشد. اما مشتری پروپا قرص مسجد بود. نمی‌دانم برای چه می‌آمد اما بعید بود حاجت مادی داشته باشد.»
این‌ها را مهدی برایم می‌گوید و اینکه اگر بخاطر مراودات کاری با هم آشنا شده‌اند اما دیگر سالهاست با هم دوست و رفیق‌اند و ادامه می‌دهد: «صبح روز بعد با اکبر تماس گرفتم. گفتم یادت هست دیشب چه می‌گفتی؟ گفت بله. گفتم حرف‌هایت درست بود. گفت چطور؟ ماجرا را برایش تعریف کردم و او سکوت عمیقی کرد».
اما ماجرای من و مهدی از کجا شروع شد؟! شب عاشورا باشد و شب چهارشنبه و در قم باشی و مسجد مقدس جمکران نروی، شاید کم لطفی باشد. از‌‌ همان دور، متوجه تغییرات این هفته با دیگر هفته‌ها می‌شوم. از صدای روضه و دسته جات عزاداری و حال و هوای بیرونی مسجد، کاملا عیان است که شب ویژه‌ای برای زائران است.

به مسجد می‌رسم و می‌خواهم وارد شوم که تابلویی ایستاده روی زمین به چشم می‌آید. روی آن نوشته «واکس صلواتی» و در پس آن سه جوان نشسته‌اند و در مقابلشان جمعیتی که همه منتظرند. منتظر تا کفشهای واکس خورده‌شان را از جوانانی که عاشقانه این کار را انجام می‌دهند تحویل بگیرند.
کنار یکیشان می‌نشینم و سوال می‌کنم که می‌شود بگویی چرا این کار را انجام می‌دهی؟ می‌گوید برای تعجیل در ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه). می‌پرسم فقط همین؟! می‌گوید بله. خواسته‌ای از این مناسب‌تر برای خودم و دیگر مردم سراغ داری؟ و پاسخ من که…
بیشتر که پرس و جو می‌کنم، متوجه می‌شوم نامش مهدی و ۲۸ساله است. دو فرزند دختر و پسر دارد. شغلش نجاری است و تا ۴۰ هفته قرار نذر دارد که به جمکران بیاید و این کار را انجام دهد. کنارش جوان دیگری است که چندان تمایلی به صحبت ندارد و به کناری‌اش اشاره می‌کند که گویا بانی این ایستگاه، اوست.


سراغش می‌روم. چند نفر در حال تشکر از او هستند. خودم را معرفی می‌کنم و او هم خودش را سعید و ۲۷ساله معرفی می‌کند، که شغلش سنگ کاری است. خیلی کلنجار می‌روم تا سِرّ این ماجرا را بفهمم. می‌گوید ۶سال است که کارش همین است و شب‌های چهارشنبه، قرار عاشقی دارد.
می‌خواهم بدانم که چون مجرد است، آیا این کار را برای رسیدن به معشوقی انجام می‌دهد یا نه! اما او متقاعدم می‌کند که این کار فقط یک قرار عاشقانه است و بس. قراری که گویا به مرور زمان، عشاق دیگری را هم به خود فرا می‌خواند.
با افکار به هم ریخته از اینکه چه می‌شود که چنین عشق و حالی پدید می‌آید، از درب شماره ۲ وارد صحن مسجد می‌شوم که جمعیت حلقه زده دور یک مرد جوان، در حال پخش نذری نظرم را جلب می‌کند. خیلی تماشای این صحنه خوشحالم می‌کند. خدا را شکر که این سنت زیبا و رسم قدیمی هنوز هست و نسل‌های جدید می‌توانند این تجربه شیرین را درک کنند.
از دور دست صدای دسته طبالان هم به گوش می‌رسد که نمی‌دانم از کجاست و به کدام سمت در حرکت است. شاید قبل از آمدن من در مسجد بوده‌اند و شاید هنوز به مسجد نرسیده‌اند. هرچه هست، پیام آور رسیدن عاشوراست.
از کنار دو جوان بی‌سیم به دست می‌گذرم که عنوان چاپ شده کاور‌هایشان می‌گوید از نیروهای انتظامات مسجد هستند و مسئولیت تامین نظم و امنیت را دارند. از مکالماتشان می‌شود فهمید، سخت در حال هماهنگی کارها هستند.
به جمعیت عزادار در صحن نگاهی می‌اندازم. نیمه انتهایی صحن به سمت مسجد مقام، پر حجم‌تر و شلوغ‌تر است. شاید بخاطر آن است که تازه نماز جماعت مغرب و عشاء تمام شده و هنوز جمعیت پراکنده نشده‌اند.
آب حوض‌های مسجد را به نشانه جاری شدن خون شهدای مظلوم کربلا در روزی مانند فردا، سرخ رنگ کرده‌اند. با چشم که اوج گرفتن فواره را دنبال می‌کنی، چشمت به پرچم سرخی در فراز گنبد فیروزه‌ای می‌افتد که حضورش بی‌سابقه است.
تا آنجا که بخاطر دارم، پرچم مسجد آبی رنگ بود. این پرچم چیست؟ این را از جوانی که روی کاورش نوشته است «از من بپرس» سوال می‌کنم و با پاسخش متوجه می‌شوم که این پرچم، مسافر کربلاست و از اول ماه محرم بر فراز گنبد مسجد مقدس جمکران آرام گرفته است.
ناخودآگاه یادم می‌آید که صاحب اصلی این پرچم، همین جاست. او خود را به دست منتقم کرار رسانده است. او مأور به بودن است تا روزی که بر دوش امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) قرار بگیرد و عالمیان زیر لقاء یا لثارات الحسین (علیه السلام) آرام یابند و ماموریت او به اتمام برسد.
از نکات جالب مسجد مقدس جمکران این است که کمتر کسی را می‌شود پیدا کرد که عکس سلفی در مسجد نداشته نباشد. در دنیای مجازی زیاد این عکس‌ها را دیده‌ام و با هشتگ‌های مختلفی هم کار می‌شود که یک پویش مردمی بسیار زیبا و ماندگار است. در این شب خاص هم خیلی‌ها به این کار مشغول‌اند.
با دعبور از این صحنه‌ها، در راه مسجد مقام قرار می‌گیرم که… خانمی با چشمان بسته و صورتی خیس از اشک، رو به گنبد و در حال زمزمه‌ای که نمی‌فهمم چیست، از مقابلم می‌گذرد و بار دیگر افکارم به هم می‌ریزد. براستی این حال مردم در این فضا چیست؟ اینجا چه خبر است؟! 
جمکران نه مقبره امامی است نه حرم است که جسمیت معصومی در آن باشد. هیچ یک از این مردم هم که امام زمان را ندیده‌اند. اینجا هم می‌تواند یک مسجدی باشد مانند دیگر مساجد. که تنها تفاوتش این است که امام زمان دستور بنای آن را داده‌اند. اما نه. این همه ماجرا نیست. اینجا چیزی وجود دارد که با هرجای دیگر متمایزش کرده است.
می‌خواهم وارد مسجد مقام که قدیمی‌ترین ساختمان در مسجد مقدس جمکران و در واقع‌‌ همان بنای اولیه است شوم، که خادمی قدری گلاب بر دستانم می‌پاشد و از عطرش حال خوشی پیدا می‌کنم.
تسبیح‌های رنگ وارنگ و مهرهای متنوع بر سر راه است تا زائران، مهیای انجام فرایض مسجد شوند. چرا که در اینجا، قرائت دو رکعت نماز مستحبی با شرایط خاص و هدیه به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) از مهم‌ترین امور بشمار می‌رود. نمازی که تو را غرق در معبود و محبوب می‌کند.
فضای مسجد مقام و معنویت حاکم برآن قابل وصف نیست. شاید کمتر جایی را در عالم بشود پیدا کرد که اینگونه جمعی مستغرق در عبادت و سخن با معشوقی باشند که کسی او را ندیده. پیر‌ها نمازشان را نشسته بر صندلی می‌خوانند و جوان تر‌ها ایستاده و تو چه دانی که هریک با چه حال و هوایی در معاشقه با امام غایب از نظراند.
رنگ قرمز لباسی در میان این همه پیراهن مشکی، مانند لکه‌ای سیاه در میان شیر است. کودکی با یک تی شرت قرمز رنگ، در کنار پدرش ایستاده و اگرچه هنوز قادر به نماز خواندن نیست، اما پا به پای او می‌نشیند و بر می‌خیزد و این تصویری ناب از تربیت دینی و اسلامی است.
خوب که گوش کنی، می‌شنوی که ذکر زیرلبِ نمازگذاران، فضا را پر کرده است. «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعینُ» یعنی تنها تو را عبادت و پرستش می‌کنیم و تنها از تو یاری می‌جوییم‌. خواندن صد مرتبه این آیات از سوره حمد در هر رکعت این نماز، شاید در دل خود چنین مفهمومی داشته باشد که: پروردگارا! ما تنها تو را پرستش می‌کنیم و تو با ظهور منجی عالم، ما را یاری بده.
در تمام مدت نماز به پونه‌ای غرق می‌شوی که نه می‌شنوی و نه می‌بینی، جز هنگاهی که قنوت می‌گیری و چشمانت به سوی گنبدی که به آسمان هدایتت می‌کند، کشیده می‌شود و تو زیرلب می‌خوانی «اللهم عجل لولیک الفرج».
نماز که به پایان می‌رسد در حین دعا، بیتی از اشعار محتشم کاشانی که روی پارچه‌های عزای دور گنبد، کتابت شده است، ذهنم را به خود مشغول می‌کند. «این صبح تیره باز دمیده از کجا که از او، کار جهان و خلق جهان، جمله در هم است…» آری. صبح فردا، صبح عاشوراست و قیامتی در عالم برپاست.
این قیامت را دسته طبالان که حالا به مسجد رسیده و وارد صحن شده است به همه اعلام می‌کند. جوانان آذری که میانگین سنشان به بیش از ۲۵ سال نمی‌رسد، با شور و حرارت ویژه‌ای فضای مسجد را عاشورایی می‌کنند و جمعیت کثیری را گرد خود جمع می‌کنند.
پشت سر آن‌ها، دسته‌های طبال دیگری هم هستند که هرکدام از یک شهر و یک فرهنگ هستند. دسته‌ای از خوزستان و دسته‌ای از بوشهر که آلات و ادوات آن‌ها، متفاوت از یکدیگر و برگرفته از فرهنگ بومی آن دیار است. اما، وجه مشترک آن‌ها اقامه عزای سیدالشهدا (علیه السلام) است.
جمعیت زائر از آن‌ها عکس و فیلم تهیه می‌کنند. خانم‌ها اشک می‌ریزند و مردان، کودکان را به دوش گرفته‌اند تا این صحنه‌های زیبا را بهتر تماشا کنند. اما بردن افرادی که مشتریان ثابت جمکران محسوب می‌شوند، در بین دسته طبالان، سخت همه را متأثر می‌کند.
مریضان و معلولینی که وقتی از همه جا نا‌امید و دست خالی باز می‌گردند، جمکران را تنها ملجأ و پناه خود می‌یابند تا با توسل به امام عصر (عجل الله تعالی فرجه) مورد عنایت واقع گردند و خدای متعال، شفای آن‌ها را به دعای حضرتش مسجّل گرداند. موضوعی که وقتی با مهدی به خانه بر می‌گشتم در میان گذاشتم و او قصه‌ای را برایم تعریف کرد.
مهدی ۲۱ سال بیشتر ندارد و خادم مسجد است. از ۷سالگی با پدرش (که امروز غریب به ۳۰ سال است خادم مسجدمقدس جمکران است) به این مکان می‌آید و الان ۷سال است که خودش خادم مسجد است. او می‌گوید با اکبر از کفش فروشی آشنا شده است. او در بازار تهران و مهدی در قم. حلقه وصل و پیوند با دوام این دوستیشان هم بعداز مراودات شغلی، همین مسجد می‌شود.
اکبر از سال‌ها پیش زائر مسجد مقدس جمکران است و مهدی هم که… این رابطه می‌ماند تا آن شبی که اکبر به مهدی می‌گوید عازم قم است و با هم قرار می‌گذارند. اکبر می‌آید و با مهدی به مسجد می‌روند. وقتی به مسجد مقام وارد می‌شوند، اکبر بوهایی به مشامش می‌رسد و می‌فهمد که امشب اینجا خبری است و این موضوع را با مهدی در میان می‌گذارد.
مهدی که بی‌خبر از اخبار اکبر است، چیزی متوجه نمی‌شود تا اینکه اکبر نماز‌هایش را می‌خواند و بعداز ساعتی عبادت و گپ و گفت با مهدی به تهران باز می‌گردد. اما نیمه‌های شب، در مسجد خبری می‌شود. آن عطر، مسجد را فرا می‌گیرد و همه از آن مطلع می‌شوند.
معلولی که سال‌ها در آرزوی راه رفتن بوده است و نا‌امید از هر طبیبی، به سراغ طبیبِ طبیبان آمده است، دست توسل به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) می‌زند و در نیمه‌های شب با رویایی روی پا می‌ایستد و همه اطرافیان بیدار را متحیر می‌سازد. او شفا یافته است و‌‌ همان عطری را که اکبر شنیده است، می‌شنود.
عطر خوش یاری که یا پیش از آمدنش، اکبر را متوجه ساخته و یا در آن مکان حضور داشته است و منتظر لحظه استجابت دعای آن بیمار بوده است تا به اذن خداوند روی پا بایستادنش.
هرچه بود، آن شب اکبر، از همه به یار نزدیک‌تر شده بود و چه بسا با خود زمزمه می‌کرد: «اگر خطا نکنم، عطر عطر یار من است…»
کم کم به پایان راه نزدیک می‌شوم و قبل از اینکه به مقصد برسم، پیاده می‌شوم و از مهدی خداحافظی می‌کنم تا بقیه راه را پیاده بروم و کمی افکارم هوا بخورد. در راه تمام تصاویر را مرور می‌کنم و در پی پاسخی برای این عشق و عاشقی می‌گردم. اما…
باز می‌پرسمت از مسئلهٔ دوری و عشق
و سکوت تو جواب همهٔ مسئله هاست…
انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *